close
تبلیغات در اینترنت
داستان

تالار گفتمان



آنهایی که برای رشد کردن خطر نمی کنند توسط زندگی بلعیده می شوند

دو دانه کنار هم در خاک بارور بهاری نشستند

اولی گفت:

"من می خواهم رشد کنم! من میخواهم ریشه هایم تا عمق خاک برود و جوانه هایم به زمین سخت بالای سرم نفوذ کند...

دلم می خواهد شکوفه های ظریفم باز شوند تا مثل پرچم امدن بهار را مژده بدهند

دلم می خواهد گرمای افتاب و نوازش شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس کنم."

و او رشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد کرد.

دومی گفت:

"من نگرانم اگر ریشه هایم را تا عمق خاک بفرستم نمی دانم در ان تاریکی با چه چیزی روبرو خواهند شد.

اگر بخواهم به زمین سخت بالای سرم نفوذ کنم شاید شاخه های ظریفم اسیب ببینند...

اگر شکوفه هایم جوانه بزنند و یک حلزون بخواهد انرا بخورد چه

اگر غنچه هایم شکوفا شوند و یک بچه کوچک انرا از شاخه جدا کند چه

نه بهتر است صبرکنم تا موقعیت امن تر شود!"

و او منـــــــــــــــــــــتظر ماند.

مرغی در اوایل بهار در زمین مزرعه به دنبال غذا زمین را نوک میزد تا این دانه منتظر را پیدا کرد و خورد.

+نتیجه اخلاقی داستان:

آنهایی که برای رشد کردن خطر نمی کنند توسط زندگی بلعیده می شوند

+از کتاب معجزه عشق از باربارا


موضوع : داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , آموزنده , جالب , عالی , دانه , رشد , ریشه , اعماق , خاک , شاخه , آفتاب , مرغ , منتظر , ترس , حلزون , شکوفه , بچه , چیدن , خوردن , نوازش ,
امتياز : 50


اگر آنها را رها کنیم آزاد می شویم.

بومیان افریقا،روی تنه درخت حفره هایی ایجاد می کنند و در این حفره ها گردو می گذارند.

میمون ها به هوای خوردن گردو،دست را داخل این حفره ها می کنند و وقتی گردو را در مشت می گیرند دیگر نمی توانند دست خود را بیرون بیاورند.

میمون همچنان جیغ می زند وبالا وپایین می پرد،اما به فکرش نمی رسد که برای رهایی دستش را باز کند و از دام آزاد شود.و نهایتاًشکار شکارچیان می شود!!

...

افکار غلط و آرزوهای دست نیافتنی ما،گردوهای ما هستند.اگر آنها را رها کنیم آزاد می شویم.

 


موضوع : نوشته هاي زيبا , متن هاي فوق العاده , داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , بومي , ميمون , گردو , تنه , درخت , حفره , مشت , جيغ , شكارچيان , افكار , آرزو , آزاد , دست , شكار ,
امتياز : 65


عزیزم تو فرارکن من مردونه ایستادم

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند :
با بخشیدن،عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر،تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود..
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان
لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های
مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


موضوع : داستان , عاشقانه ,
کلمات کليدي : داستان , عاشقانه , مرد , زن , پسر , راه , ابارز , عشق , علاقه , فرار , ببر , تفنگ , شكاري , زيست شناس , راوي , عزيزم , بچه ها , خنده , محكوم , گل ,
امتياز : 37


خدایا خودت می دونی که چقدر محتاجم به همون اندازه بهم کمک کن

وزی یه خانم فقیر میره به یه مغازه و از صاحب مغازه می خواد که مقداری جنس به عنوان نسیه بهش بده ... اما صاحب مغازه مخالفت می کنه و میگه جنس نسیه نمی دیم ... خانم که همین طور اصرار می کرد یه اقایی به مغازه میاد و دلش به حال خانم می سوزه و میگه : ببخشید آقا این خانم هر چی می خواد بهش بدین من حساب می کنم .... صاحب مغازه میگه : لازم نیست این خانم هر چی می خواد بنویسه روی کاغذ من به اندازه وزن لیستش  بهش جنس می دم !!!!! خانم که خیلی خجالت زده شده بود تکه کاغذی رو از داخل کیفش بیرون آورد و روی اون چیزی نوشت و توی کفه ترازو گذاشت .... کفه ترازو پایین رفت .... صاحب مغازه که دیگه چیزی نمی تونست بگه جنس رو آورد و در کفه دیگر ترازو گذاشت و اینقدر جنس آورد تا کفه ترازو بالاخره بالا آمد.... او که از چنین چیزی به حیرت آمده بود تکه کاغذ رو برداشت که ببینه چه چیزی باعث شده که کفه ترازو این همه پایین بره ... وقتی نوشته کاغذ رو می خونه ... نوشته شده بود .... خدایا خودت می دونی که چقدر محتاجم به همون اندازه بهم کمک کن .... 


موضوع : داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , زيبا , جالب , آموزنده , فوق العاده , خدا , محتاج , كمك , مقازه دار , ليست , وزن , حيرت , ترازو , نوشته , حساب ,
امتياز : 29


هیچ وقت زود قضاوت نکنید...

هیچ وقت زود قضاوت نکن !
زن و شوهر جوانی پس سالها ازدواج بچه دار نمیشدن برای اینکه از تنهایی در بیان یه توله روتوایلر میخرن و اونو مثل پسر خودشون بزرگ میکنن...این روت بزرگ میشه چندین بار جون این زن و شوهر رو نجات میده حتی از دست راهزنا....

اما پس از گذشت 7 سال این خانم و اقای جوان صاحب نوزادی میشن که باعث میشه به روتوایلر دیگه کمتر توجه کنن....سگ حسودی میکنه اما کار بدی انجام نمیده...

تا اینکه یروز اقا و خانوم نوزادشون رو که خواب بود روی گهواره تنها میذارن و برای درست کردن کباب به تراس خونه میرن اما وقتی بر میگردن به داخل خونه تا برای بردن فرزندشون به مهد کودک اماده بشن میبینن روتوایلر با دهن خونی تو راهروی خونه ایستاده مرد عصبانی میشه و بدونه اینکه فکری کنه اسلحشو بر میداره و سگش رو در جا میکشه...

و خیلی سریع میرن به اتاق نوزاد میبینن روتوایلر یه مار بزرگ رو کشته و سر مار رو کنده تا به بچه اسیبی نزنه....همون لحظه مرد فریاد میزنه که من سگ وفادارم رو کشتمممممم....


برگزفته شده از پایگاه تکناز


موضوع : داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , آموزنده , تلخ , سگ , نوزاد , پسر , دهان , خونی , مار , زیبا , عکس , تکناز ,
امتياز : 23


قلب بزرگ در سينه ي دختري كوچك

دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟
مهمان با مهربانی جواب داد:بله.
دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
دربین اونا
یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟
... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید
دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم
نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوی
پرسید:این که زیاد خوشگل نیست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته
باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ،

اونوقت دلش میشکنه ...


944578_156025001241665_595058249_n.jpg

 


موضوع : نوشته هاي زيبا , متن هاي فوق العاده , داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , زيبا , عروسك , مهمان , باربي , پاره , دوست داشتن , عشق , محبت , قلب , بزرگ , دختر بچه ,
امتياز : 33


انگل جامعه

 

یه بار بغل خیابون وایساده بودم, دیدم یه خانوم سانتی مانتال سوار پرادو وایستاد, بوق زد !!!

گفتم بفرمایید...؟؟؟! !!

گفت: سوار شو بریم...!!!!!

منم که قند تو دلم اب شده بود, سوار شدم, گفتم حالا کجا بریم؟

گفت: میریم خونه ما :|

انگار داشتم خواب میدیدم... خلاصه رفتیم در خونشون، گفت پیاده شو بریم داخل!

وقتی رفتیم داخل, گفت همینجا روی مبل بشین تا بیام...

داشتم خودمو واسه یه روز خوب اماده میکردم

که یهو خانومه داد زد: نیمــــــــــــ ا...پسرم بیا!

پسره که اومد خانومه گفت نیما...مامان, به این نگاه کن؛ اگه درس نخونی میشی یکی مثل این ,انگل جامعه!!!!

بعد گفت: بیا این 5000 تومنو بگیر برو!


موضوع : داستان , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , خنده دار , آموزنده , انگل , جامعه , جالب , زيبا , پرادو ,
امتياز : 40


پسر من نامهربون نيست


>>>> توخیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
>>>> آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید
>>>> قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
>>>> گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
>>>> دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو
>>>> تنها نمی ذاری,
>>>> شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
>>>> پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
>>>> تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید
>>>> حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن 
>>>> آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی ... بود اومدم از پیرزنه خدافظی کنم 
>>>> تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر

 


موضوع : واسه خنديدن هيچ وقت دير نيست , متن هاي خنده دار , داستان , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , خنده دار , پسر , نامهربان , پير زن , ميانسال , آسايشگاه , حامد ,
امتياز : 29


مادرم يا عشقم

دکتری برای خواستگاری دختری رفت ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مادرت به

عروسی نیاید!

آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین

گفت: در سن یک سالگی پدرم مرد ومادرم برا اینکه خرج زندگیمان را

تامین کند در خونه های مردم رخت و لباس میشست.

حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم

حاضر به ازدواج با من است نه فقط این بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت

زده کرده است به نظرتان چکار کنم؟

استاد به او گفت: از تو خواسته ای دارم به منزل برو و دست مادرت را بشور،

فردا به نزد من بیا و بهت میگم چکار کنی.

و جوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله دستای مادرش را در

حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد زیرا اولین بار

بود که دستان مامانش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک

شده و تماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید.

طوری که وقتی آب را روی دستانش میریخت از درد به لرز میفتاد.


پس از شستن دستان مادرش نتونست تا فردا صبر کند و همون موقع به

استاد خود زنگ زد و گفت:

ممنونم که راه درست را بهم نشون دادی من مادرم را به امروزم نمیفروشم

چون اون زندگی را برای آینده من تباه کرد . . .


موضوع : داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , آموزنده , زيبا , عشق , جالب , دستان , آينده , تباه , انتخاب ,
امتياز : 33


ي مكالمه ي جالب

خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به

نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر

روز برایشان شیر و سرشیر می دهی. اما در مورد من چی؟ من همه چیز

خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی

بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی

از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟ می دانی جواب گاو چه بود؟

جوابش این بود: شاید علتش این باشد که "هر چه من می دهم در زمان

حیاتم می دهم"


موضوع : داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , آموزنده , گاو , خوك , غذا , گوشت , كفش , مو , شير , سرشير ,
امتياز : 29


امان از دست اين دانشمندان

روزی همه دانشمندان مرد  وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند
متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او
باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.
همه پنهان شدند الا نیوتون ... نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد. دقیقا در مقابل انشتین.
انشتین شمرد 97, 98, 99..100… او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده. انشتین فریاد زد نیوت...ون بیرون( سك سك) نیوتون بیرون( سك سك) نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم....
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم...
...تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست... ..نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام... که منو نیوتون بر متر مربع میکنه .........
...از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال سك سك)


موضوع : واسه خنديدن هيچ وقت دير نيست , متن هاي خنده دار , داستان , جالب ,
کلمات کليدي : دانشمند , بازي , بهشت , نيوتن , انيشتين , پاسكال , زيبا , مربع , سك سك , خنده دار ,
امتياز : 36


ماجراي فوق احساسي...

خيلي قشنگه...

من عاشق اين پستم...

خداييش ارزش ديدنشو داره

78720070508009972505.gif


موضوع : داستان , عاشقانه , آزاد , جالب ,
کلمات کليدي : زيبا , جالب , عاشقانه , محشر , احساسي , داستان , عكس , متحرك ,
امتياز : 35


دانشجوي رواني و باحال

یه ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ:شکمو
ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻭﻟﯽ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ :
ﮔﺎﻭﻫﺎ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻥ
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﻠﻪ ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ
منم ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻡ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺸﯿﻨﻢ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺑﺰﻧﻪ ﺩﻫﻦ
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ... ﮐﻨﻪ !
ﺳﺮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺭﻗﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺗﺼﺤﯿﺢ
ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻮ ﭘﺎﺱ ﮐﻨﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ
ﺑﺶ ﻣﯿﮕﻪ: ﯾﻪ
ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻢ ﺍﮔﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺪﯼ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﻡ
ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻨﻪ:
ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭﺟﻮﺩ
ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻣﻮ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﺮ ﭘﻮﻝ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ : ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ
ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﺘﺮﺍﺯ ﭘﻮﻟﻪ !
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ : ﺑﻠﻪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ! ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﻭﺭﻣﯿﺪﺍﺭﻩ
ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ !ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺑﻪ ﺟﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ
ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻪ "ﮔﺎﻭ "ﻭ ﺑﺮﮔﻪ
ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺮﻩ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭﻟﯽﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ
ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﻣﯿﮕﻪ : ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ


ﺷﻤﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﻦ

ﺍﻣﻀﺎﺗﻮﻧﻮ ﺯﺩﯾﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﺮﻩ ﻣﻨﻮ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ ﺭﻓﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ:ددی


موضوع : واسه خنديدن هيچ وقت دير نيست , متن هاي خنده دار , داستان , آموزنده , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , خنده دار , دانشجو , استاد , زبل , گاو , پرنده , غذا , نمره , امضا , پول , عقل ,
امتياز : 39


يك داستان جالب

مقیم لندن بود.
تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد.
راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی
گذشت و به مقصد رسیدیم .
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت: آقا از شما ممنونم .
پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم.
وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .
با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم.
مردم را با عمل خود به اسلام دعوت كنيم


images.jpg


موضوع : داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , آموزنده , لندن , ايراني , مسلمان , بيست سنت , فروختن , اسلام , اعمال , زيبا ,
امتياز : 27


من از كجا بدونم خو.....

مینی بوس پر از مسافر به سوی مقصد در حرکت بود که مردی رو می بینن که تلو تلو می خورده و منتظر تاکسی بوده. فکر می کنن حالش بده، توقف می کنند و مرد بی چاره رو سوار می کنند. همین که راه می افتند، مرد مست به دور و برش نگاهی می کنه و می گه: "عقبی ها بی شرفن، جلویی ها بی شعورن، سمت راستی ها خرن و سمت چپی ها گاون!"
 راننده مینی بوس شاکی می شه و چنان می کوبه روی ترمز که همه ی مسافرها روی همدیگه می افتند! راننده میاد مرد مست رو از زیر دست و پای مسافرها می کشه بیرون و می گه: مردک! اگر جرات داری یک بار دیگه بگو کی خر و گاو و بی شعوره! مرد مست با کمال خونسردی می گه: "من از کجا بدونم؟ با اون ترمزی که تو کردی همه قاطی شدند
 
ازhasan

 


موضوع : واسه خنديدن هيچ وقت دير نيست , متن هاي خنده دار , داستان , جالب ,
کلمات کليدي : خنده دار , مرد , مست , اتوبوس , خر , گاو , داستان , راننده , مسافر ,
امتياز : 33


کوتاه ترین داستان دنیا!!



کوتاه ترین داستان دنیا!!

روزی روزگاری خدا مارا آفرید تا آدم باشیم...

قصه ی ما به سر رسید...

خدا به خواستش نرسید..


b2165ea2d827c28c3.jpg


موضوع : نوشته هاي زيبا , متن هاي فوق العاده , داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , كوتاه , قصه , خدا , ادم , دنيا , بيزار , عكس ,
امتياز : 62


انسان عجيب

سخنانی گرانبها از بزرگان در قالب تصویر


موضوع : داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , انسان , لنگ , سالم , خنديدن , عجيب ,
امتياز : 41


مرگ دو بهلول

1357648103_14940423882584232661.jpg


موضوع : داستان , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , مرگ , بهلول , خليفه , چرا , زيبا , جالب ,
امتياز : 36


يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره،اسمش چيه؟

دو تا پيرمرد با هم قدم مي زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومي در حال قدم زدن بودن.
پيرمرد اول: «من و زنم ديروز به يه رستوران رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و هم قيمت غذاش مناسب بود.»
پيرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم يه شب بريم اونجا... اسم رستوران چي بود؟»
پيرمرد اول کلي فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چيزي يادش نيومد. بعد پرسيد: «ببين، يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره، خشکش مي کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه مي دارن، اسمش چيه؟»
پيرمرد دوم: «پروانه؟»
پيرمرد اول: «آره!» بعد با فرياد رو به پيرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستوراني که ديروز رفتيم اسمش چي بود؟!!!»


images.jpg


موضوع : داستان , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , پيرمرد , پيرزن , پروانه , حشره , رستوران , آلزايمر ,
امتياز : 37


داستان خواهر زن

من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…

فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…

یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی…
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ هزار تومن به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…

اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…

یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی!

این داستان یه نتیجه اخلاقی خیلی خوبی برای من داشت و اون این بود که :
همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید.

 


موضوع : داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , بامزه , آموزنده , ازدواج , پسر , دختر , خواهر , عروسي ,
امتياز : 53


كيو خوشبخت كردي؟

زن:عزيزم يادته روز خواستگاري وقتي ازت پرسيدم چرا مي خواي با من ازدواج كني چي گفتي؟
شوهر: آره، خوب یادمه
گفتم: میخواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم

زن: خوب، پس چی شد؟

شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه

زن: کیو خوشبخت کردی؟

شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه


موضوع : واسه خنديدن هيچ وقت دير نيست , متن هاي خنده دار , داستان , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , خنده دار , طنز , خوشبخت , زن , مرد , ازدواج , شوهر , بيچاره ,
امتياز : 39


بابا خب دعوا نكنيد....

مامان بابام دعواشون شده بود ۳ روز بود قهر بودن…

بابام قبل از اینکه بیاد خونه زنگ زد بهم گفت بیا پارک سر خیابون
کارت دارم!!!!

من رفتم گفتم جانم؟
برگشته میگه ببین عزیزم ۳ شب هست که شام درست حسابی نخوردیم داریم هر شب نون و ماست میخوریم ، ۳ شبه رو کاناپه دارم میخوابم کمرم تا نمیشه پدرم درومده!!!

گفتم خوب چیکار کنم؟ دعوا نکنین خوب …
برگشته میگه ببین عزیزم باید یه فداکاری این وسط اتفاق بیوفته!!!

گفتم بابا حرفات بـــــــــــــــو داره یعنی چی؟!!!
برگشته میگه مامانت از قهرمان بازی خیلی خوشش میاد، تو باید الان که رفتیم خونه با مامانت الکی جر و بحث کنی بعد من بلند شم بزنم تو گوشت بگم ببند دهننتو نباید به مامانت از گل نازکتر بگی …
من خنثی
بابام : توورووو خدا


موضوع : واسه خنديدن هيچ وقت دير نيست , متن هاي خنده دار , داستان , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , خنده دار , دعوا , پدر , مادر , قهرمان , شام , كاناپه , خواب , قهر ,
امتياز : 37


خودش را دار نزد...آويزانش كردم تا خشك شود

 فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساندو او را از آب بیرون کشید. وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدندر استخر و نجات دادن جان یک بیماردیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که اینعمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود. هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه… حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون؟


موضوع : داستان , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , خنده دار , بيمار , رواني , آسايشگاه , استخر , نجات , دار , مرگ , حوله , مرخص ,
امتياز : 39


جهل امریست ذاتی که با هیچ صراطی راهش تغییر نمیکند!

فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت

هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :

خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر و مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید)

زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد.

دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع درخانه اش حاضرمی شد.

مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی وغذای من را در خانه ام حاضر و ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدانشناس ... !

روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد، دید این همسایه کافرِاست که غذا برایش می آورد.

از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت :

خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذابیاورد.

من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!


موضوع : داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , آموزنده , جهل , ناران , كافر , غذا , شيطان , خدا , جان ,
امتياز : 41


دم استاده گرم

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند. روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند… 
سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندویک راست به پیش استاد رفتند. 
مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند: 
که دیشب به یک مراسم عروسی خارج ازشهر رفته بودندو در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچرمیشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش واین بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این ۴ نفرازطرف استاد برگزار بشه، آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند
 استاد عنوان می کنه بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس بنشینند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی وآمادگی لازم باکمال میل قبول می کنند.
 امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:
۱ ) نام و نام خانوادگی؟ ۲ نمره ۲ )
 کدام لاستیک پنچر شده بود؟ ۱۸ نمره
 الف) لاستیک سمت راست جلو
 ب) لاستیک سمت چپ جلو
 ج) لاستیک سمت راست عقب
 د) لاستیک سمت چپ عقب!!!

 


موضوع : داستان , آموزنده , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , استاد , آموزنده , امتحان , پنچر , ماشين , دانشجو , لاستيك ,
امتياز : 33


بازار ياب بيچاره

یه بازاریابِ جارو برقی درِ یه خونه ای رو میزنه، و تا خانمِ خونه در رو باز میکنه قبل از اینکه حرفی زده بشه، بازاریاب میپره تو خونه و یه کیسه کود گاوی رو روی فرش خالی میکنه و میگه: اگه من قادر به جمع کردن و تمیز کردنِ همه ی اینها با این جاروبرقی قدرتمند نباشم حاضرم که تمامِ این کودها رو بخورم! 
خانوم میگه: سُــسِ سفید میخوای یا قرمز
؟ بازاریاب: چــــرا؟
 خانوم: چند وقته برقِ خونه مون قطعه ..!
نیشخند
از

 


موضوع : متن هاي خنده دار , داستان , جالب ,
کلمات کليدي : بازار ياب , جارو برقي , برق , كود , فرش , سس , خوردن , زن , زيبا , بامزه ,
امتياز : 35


قول ميدم ديگه از اين كارا نكنم

ي داستان جالب از
 یکی تعریف می کرده : "با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه 5-6 ساله روی صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی می گرفت طرف من، هی می کشید طرف خودش. منم کرمم گرفت این دفعه که بچه شکلات رو آورد یه گاز بزرگ زدم! بچه یه کم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادند. خیلی خوشحال بودم که همچین شیطنتی کردم. یه کم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میافته. رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی. خلاصه حل شد. پانزده دقیقه نگذشه بود که باز همون اتفاق افتاد. دوباره رفتم... سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نگاه می کردن. این بار خیلی خودم رو نگه داشم، دیدم نه، انگار نمی شه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم! تو هم ما رو مسخره کردی... رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟ گفت: این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلات ها مسهل میمالیم می دیم بچه می خوره! خلاصه خیلی ناجور گیر کرده بودم. خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم از این شکلات ها دارید؟ گفت بله و یکی داد... رفتم پیش راننده گفتم باید این رو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین. خلاصه یه گاز خورد و من خوشحال اومدم سر جام. ده دقیقه طول نکشید که راننده ماشین رو نگه داشت! من هم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! ده دقیقه دیگه باز ماشین رو نگه داشت! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکل رو داشتم! کار همین شکلاته بود! شما درکم نمی کردین! خلاصه راننده هر ده پانزده دقیقه نگه می داشت منو صدا می کرد می گفت هی جوون! بیا بریم!
 نتیجه اخلاقی: وقتی دیگران درکتون نمی کنند، یه کاری کنید درکتون کنند!
 
 

 


موضوع : داستان , جالب ,
کلمات کليدي : شكلات , درك , يوبوست , راننده , كودك , شيطنت , اتوبوس , زيبا , جالب ,
امتياز : 32


قدرت زن


 زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ 
میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را
 طلاق دهد ؟
 شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف 
کرد 
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
 زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت : چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
 و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم 
و آن زن گفت :کمی صبر کن 
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!! 
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
 آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
 همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم 
برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
 و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبر
داستان
از

 


موضوع : داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : زن , قدرت , شيطان , زيبا , بستري , خياط , طلاق , آشتي ,
امتياز : 36


كار شيطون به كلاس تقويتي رسيد

پسر:عشقم 1 عکس خوشگل از خودت واسم بفرست

دختر:چشم ولی تو هم محض احتیاط 1 عکس از خواهرت بهم بده عجقم

(شیطون سر پا ایستاد!! سیگارشو خاموش کرد و کف مرتبی به افتخار دخترک زد)

پسر بدون معطلی عکس اون یکی دوست دخترشو فرستاد

(بیچاره شیطون رو آورد به مصرف موادمخدر وشیشه)

دختر:وای مرسی عزیزم:x الان عکسمو واست ایمیل میکنم و عکس دوستشو فرستاد

پسرک خوشحال وقتی ایمیلشو بازکرد عکس خواهرشو دید!!

(هیچی دیگه... داستان این چت باعث شد شیطون ادامه تحصیل بده! بعدازظهرا هم چندتا کلاس تقویتی گرفته!!)

مطلب از

ساناز


موضوع : واسه خنديدن هيچ وقت دير نيست , متن هاي خنده دار , داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , شيطون , بامزه , خنده دار , پسر , دختر ,
امتياز : 35


نگاهي زيبا

چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.
دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟
گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟
كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!
گفتم نميدونم كيو ميگي!
گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!
گفتم نميدونم منظورت كيه؟
گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!
بازم نفهميدم منظورش كي بود!
اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه...
اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،
آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه...
چقدر خوبه مثبت ديدن...
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟
حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!
وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم...
شما چي فكر ميكنيد؟
چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم


موضوع : داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : نگاه , داستان , زيبا , آموزنده , دانشگاه ,
امتياز : 27


حقيقت محض

در سفر بودا به دهی زنی مجذوب سخنان او شد و از او خواست تا مهمان وی باشد.
کدخدا به بودا گفت :
«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید»
بودا به کدخدا گفت :
«یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .
آنگاه بودا گفت :
«حالا کف بزن» کدخدا گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»
بودا پاسخ داد :
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان نیز هرزه باشند .
مردان و پول‌هایشان از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .
به جای نگرانی برای من نگران خودت و مردان دهکده ات باش



موضوع : داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , زن , دهكده , مرد , بودا , كد خدا , هرزه , دست ,
امتياز : 30


ترازو

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت .

زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید.

روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آنها را وزن کرد . اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.

او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت:

دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت:

ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .



موضوع : داستان , آموزنده ,
کلمات کليدي : داستان , ترازو , شكر , كره , فقر , نداري , زندگي , درد ,
امتياز : 31


# robots.txt generated at http://www.easysoft.ir User-agent: Googlebot Disallow: User-agent: googlebot-image Disallow: User-agent: googlebot-mobile Disallow: User-agent: MSNBot Disallow: User-agent: Slurp Disallow: User-agent: Teoma Disallow: User-agent: twiceler Disallow: User-agent: Gigabot Disallow: User-agent: Scrubby Disallow: User-agent: Robozilla Disallow: User-agent: Nutch Disallow: User-agent: ia_archiver Disallow: User-agent: baiduspider Disallow: User-agent: naverbot Disallow: User-agent: yeti Disallow: User-agent: yahoo-mmcrawler Disallow: User-agent: psbot Disallow: User-agent: asterias Disallow: User-agent: yahoo-blogs/v3.9 Disallow: User-agent: * Disallow: Disallow: /cgi-bin/ Disallow: ما Sitemap: http://nice4me4u.rozblog.com/ # robots.txt generated at http://www.easysoft.ir User-agent: Googlebot Disallow: User-agent: googlebot-image Disallow: User-agent: googlebot-mobile Disallow: User-agent: MSNBot Disallow: User-agent: Slurp Disallow: User-agent: Teoma Disallow: User-agent: twiceler Disallow: User-agent: Gigabot Disallow: User-agent: Scrubby Disallow: User-agent: Robozilla Disallow: User-agent: Nutch Disallow: User-agent: ia_archiver Disallow: User-agent: baiduspider Disallow: User-agent: naverbot Disallow: User-agent: yeti Disallow: User-agent: yahoo-mmcrawler Disallow: User-agent: psbot Disallow: User-agent: asterias Disallow: User-agent: yahoo-blogs/v3.9 Disallow: User-agent: * Disallow: Disallow: /cgi-bin/ Disallow: ما Sitemap: http://nice4me4u.rozblog.com/