close
تبلیغات در اینترنت
جالب

تالار گفتمان



انگل جامعه

 

یه بار بغل خیابون وایساده بودم, دیدم یه خانوم سانتی مانتال سوار پرادو وایستاد, بوق زد !!!

گفتم بفرمایید...؟؟؟! !!

گفت: سوار شو بریم...!!!!!

منم که قند تو دلم اب شده بود, سوار شدم, گفتم حالا کجا بریم؟

گفت: میریم خونه ما :|

انگار داشتم خواب میدیدم... خلاصه رفتیم در خونشون، گفت پیاده شو بریم داخل!

وقتی رفتیم داخل, گفت همینجا روی مبل بشین تا بیام...

داشتم خودمو واسه یه روز خوب اماده میکردم

که یهو خانومه داد زد: نیمــــــــــــ ا...پسرم بیا!

پسره که اومد خانومه گفت نیما...مامان, به این نگاه کن؛ اگه درس نخونی میشی یکی مثل این ,انگل جامعه!!!!

بعد گفت: بیا این 5000 تومنو بگیر برو!


موضوع : داستان , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , خنده دار , آموزنده , انگل , جامعه , جالب , زيبا , پرادو ,
امتياز : 44


پسر من نامهربون نيست


>>>> توخیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
>>>> آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید
>>>> قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
>>>> گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
>>>> دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو
>>>> تنها نمی ذاری,
>>>> شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
>>>> پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
>>>> تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید
>>>> حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن 
>>>> آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی ... بود اومدم از پیرزنه خدافظی کنم 
>>>> تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر

 


موضوع : واسه خنديدن هيچ وقت دير نيست , متن هاي خنده دار , داستان , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , خنده دار , پسر , نامهربان , پير زن , ميانسال , آسايشگاه , حامد ,
امتياز : 30


امان از دست اين دانشمندان

روزی همه دانشمندان مرد  وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند
متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او
باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.
همه پنهان شدند الا نیوتون ... نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد. دقیقا در مقابل انشتین.
انشتین شمرد 97, 98, 99..100… او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده. انشتین فریاد زد نیوت...ون بیرون( سك سك) نیوتون بیرون( سك سك) نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم....
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم...
...تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست... ..نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام... که منو نیوتون بر متر مربع میکنه .........
...از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال سك سك)


موضوع : واسه خنديدن هيچ وقت دير نيست , متن هاي خنده دار , داستان , جالب ,
کلمات کليدي : دانشمند , بازي , بهشت , نيوتن , انيشتين , پاسكال , زيبا , مربع , سك سك , خنده دار ,
امتياز : 39


دانشجوي رواني و باحال

یه ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ:شکمو
ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻭﻟﯽ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ :
ﮔﺎﻭﻫﺎ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻥ
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﻠﻪ ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ
منم ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻡ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺸﯿﻨﻢ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺑﺰﻧﻪ ﺩﻫﻦ
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ... ﮐﻨﻪ !
ﺳﺮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺭﻗﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺗﺼﺤﯿﺢ
ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻮ ﭘﺎﺱ ﮐﻨﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ
ﺑﺶ ﻣﯿﮕﻪ: ﯾﻪ
ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻢ ﺍﮔﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺪﯼ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﻡ
ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻨﻪ:
ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭﺟﻮﺩ
ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻣﻮ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﺮ ﭘﻮﻝ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ : ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ
ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﺘﺮﺍﺯ ﭘﻮﻟﻪ !
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ : ﺑﻠﻪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ! ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﻭﺭﻣﯿﺪﺍﺭﻩ
ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ !ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺑﻪ ﺟﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ
ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻪ "ﮔﺎﻭ "ﻭ ﺑﺮﮔﻪ
ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺮﻩ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭﻟﯽﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ
ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﻣﯿﮕﻪ : ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ


ﺷﻤﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﻦ

ﺍﻣﻀﺎﺗﻮﻧﻮ ﺯﺩﯾﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﺮﻩ ﻣﻨﻮ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ ﺭﻓﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ:ددی


موضوع : واسه خنديدن هيچ وقت دير نيست , متن هاي خنده دار , داستان , آموزنده , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , خنده دار , دانشجو , استاد , زبل , گاو , پرنده , غذا , نمره , امضا , پول , عقل ,
امتياز : 40


من از كجا بدونم خو.....

مینی بوس پر از مسافر به سوی مقصد در حرکت بود که مردی رو می بینن که تلو تلو می خورده و منتظر تاکسی بوده. فکر می کنن حالش بده، توقف می کنند و مرد بی چاره رو سوار می کنند. همین که راه می افتند، مرد مست به دور و برش نگاهی می کنه و می گه: "عقبی ها بی شرفن، جلویی ها بی شعورن، سمت راستی ها خرن و سمت چپی ها گاون!"
 راننده مینی بوس شاکی می شه و چنان می کوبه روی ترمز که همه ی مسافرها روی همدیگه می افتند! راننده میاد مرد مست رو از زیر دست و پای مسافرها می کشه بیرون و می گه: مردک! اگر جرات داری یک بار دیگه بگو کی خر و گاو و بی شعوره! مرد مست با کمال خونسردی می گه: "من از کجا بدونم؟ با اون ترمزی که تو کردی همه قاطی شدند
 
ازhasan

 


موضوع : واسه خنديدن هيچ وقت دير نيست , متن هاي خنده دار , داستان , جالب ,
کلمات کليدي : خنده دار , مرد , مست , اتوبوس , خر , گاو , داستان , راننده , مسافر ,
امتياز : 34


مرگ دو بهلول

1357648103_14940423882584232661.jpg


موضوع : داستان , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , مرگ , بهلول , خليفه , چرا , زيبا , جالب ,
امتياز : 37


يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره،اسمش چيه؟

دو تا پيرمرد با هم قدم مي زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومي در حال قدم زدن بودن.
پيرمرد اول: «من و زنم ديروز به يه رستوران رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و هم قيمت غذاش مناسب بود.»
پيرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم يه شب بريم اونجا... اسم رستوران چي بود؟»
پيرمرد اول کلي فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چيزي يادش نيومد. بعد پرسيد: «ببين، يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره، خشکش مي کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه مي دارن، اسمش چيه؟»
پيرمرد دوم: «پروانه؟»
پيرمرد اول: «آره!» بعد با فرياد رو به پيرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستوراني که ديروز رفتيم اسمش چي بود؟!!!»


images.jpg


موضوع : داستان , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , پيرمرد , پيرزن , پروانه , حشره , رستوران , آلزايمر ,
امتياز : 38


كيو خوشبخت كردي؟

زن:عزيزم يادته روز خواستگاري وقتي ازت پرسيدم چرا مي خواي با من ازدواج كني چي گفتي؟
شوهر: آره، خوب یادمه
گفتم: میخواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم

زن: خوب، پس چی شد؟

شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه

زن: کیو خوشبخت کردی؟

شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه


موضوع : واسه خنديدن هيچ وقت دير نيست , متن هاي خنده دار , داستان , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , خنده دار , طنز , خوشبخت , زن , مرد , ازدواج , شوهر , بيچاره ,
امتياز : 42


بابا خب دعوا نكنيد....

مامان بابام دعواشون شده بود ۳ روز بود قهر بودن…

بابام قبل از اینکه بیاد خونه زنگ زد بهم گفت بیا پارک سر خیابون
کارت دارم!!!!

من رفتم گفتم جانم؟
برگشته میگه ببین عزیزم ۳ شب هست که شام درست حسابی نخوردیم داریم هر شب نون و ماست میخوریم ، ۳ شبه رو کاناپه دارم میخوابم کمرم تا نمیشه پدرم درومده!!!

گفتم خوب چیکار کنم؟ دعوا نکنین خوب …
برگشته میگه ببین عزیزم باید یه فداکاری این وسط اتفاق بیوفته!!!

گفتم بابا حرفات بـــــــــــــــو داره یعنی چی؟!!!
برگشته میگه مامانت از قهرمان بازی خیلی خوشش میاد، تو باید الان که رفتیم خونه با مامانت الکی جر و بحث کنی بعد من بلند شم بزنم تو گوشت بگم ببند دهننتو نباید به مامانت از گل نازکتر بگی …
من خنثی
بابام : توورووو خدا


موضوع : واسه خنديدن هيچ وقت دير نيست , متن هاي خنده دار , داستان , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , خنده دار , دعوا , پدر , مادر , قهرمان , شام , كاناپه , خواب , قهر ,
امتياز : 39


خودش را دار نزد...آويزانش كردم تا خشك شود

 فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساندو او را از آب بیرون کشید. وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدندر استخر و نجات دادن جان یک بیماردیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که اینعمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود. هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه… حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون؟


موضوع : داستان , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , خنده دار , بيمار , رواني , آسايشگاه , استخر , نجات , دار , مرگ , حوله , مرخص ,
امتياز : 40


دم استاده گرم

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند. روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند… 
سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندویک راست به پیش استاد رفتند. 
مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند: 
که دیشب به یک مراسم عروسی خارج ازشهر رفته بودندو در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچرمیشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش واین بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این ۴ نفرازطرف استاد برگزار بشه، آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند
 استاد عنوان می کنه بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس بنشینند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی وآمادگی لازم باکمال میل قبول می کنند.
 امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:
۱ ) نام و نام خانوادگی؟ ۲ نمره ۲ )
 کدام لاستیک پنچر شده بود؟ ۱۸ نمره
 الف) لاستیک سمت راست جلو
 ب) لاستیک سمت چپ جلو
 ج) لاستیک سمت راست عقب
 د) لاستیک سمت چپ عقب!!!

 


موضوع : داستان , آموزنده , جالب ,
کلمات کليدي : داستان , جالب , استاد , آموزنده , امتحان , پنچر , ماشين , دانشجو , لاستيك ,
امتياز : 34


بازار ياب بيچاره

یه بازاریابِ جارو برقی درِ یه خونه ای رو میزنه، و تا خانمِ خونه در رو باز میکنه قبل از اینکه حرفی زده بشه، بازاریاب میپره تو خونه و یه کیسه کود گاوی رو روی فرش خالی میکنه و میگه: اگه من قادر به جمع کردن و تمیز کردنِ همه ی اینها با این جاروبرقی قدرتمند نباشم حاضرم که تمامِ این کودها رو بخورم! 
خانوم میگه: سُــسِ سفید میخوای یا قرمز
؟ بازاریاب: چــــرا؟
 خانوم: چند وقته برقِ خونه مون قطعه ..!
نیشخند
از

 


موضوع : متن هاي خنده دار , داستان , جالب ,
کلمات کليدي : بازار ياب , جارو برقي , برق , كود , فرش , سس , خوردن , زن , زيبا , بامزه ,
امتياز : 36


قول ميدم ديگه از اين كارا نكنم

ي داستان جالب از
 یکی تعریف می کرده : "با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه 5-6 ساله روی صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی می گرفت طرف من، هی می کشید طرف خودش. منم کرمم گرفت این دفعه که بچه شکلات رو آورد یه گاز بزرگ زدم! بچه یه کم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادند. خیلی خوشحال بودم که همچین شیطنتی کردم. یه کم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میافته. رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی. خلاصه حل شد. پانزده دقیقه نگذشه بود که باز همون اتفاق افتاد. دوباره رفتم... سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نگاه می کردن. این بار خیلی خودم رو نگه داشم، دیدم نه، انگار نمی شه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم! تو هم ما رو مسخره کردی... رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟ گفت: این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلات ها مسهل میمالیم می دیم بچه می خوره! خلاصه خیلی ناجور گیر کرده بودم. خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم از این شکلات ها دارید؟ گفت بله و یکی داد... رفتم پیش راننده گفتم باید این رو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین. خلاصه یه گاز خورد و من خوشحال اومدم سر جام. ده دقیقه طول نکشید که راننده ماشین رو نگه داشت! من هم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! ده دقیقه دیگه باز ماشین رو نگه داشت! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکل رو داشتم! کار همین شکلاته بود! شما درکم نمی کردین! خلاصه راننده هر ده پانزده دقیقه نگه می داشت منو صدا می کرد می گفت هی جوون! بیا بریم!
 نتیجه اخلاقی: وقتی دیگران درکتون نمی کنند، یه کاری کنید درکتون کنند!
 
 

 


موضوع : داستان , جالب ,
کلمات کليدي : شكلات , درك , يوبوست , راننده , كودك , شيطنت , اتوبوس , زيبا , جالب ,
امتياز : 34


# robots.txt generated at http://www.easysoft.ir User-agent: Googlebot Disallow: User-agent: googlebot-image Disallow: User-agent: googlebot-mobile Disallow: User-agent: MSNBot Disallow: User-agent: Slurp Disallow: User-agent: Teoma Disallow: User-agent: twiceler Disallow: User-agent: Gigabot Disallow: User-agent: Scrubby Disallow: User-agent: Robozilla Disallow: User-agent: Nutch Disallow: User-agent: ia_archiver Disallow: User-agent: baiduspider Disallow: User-agent: naverbot Disallow: User-agent: yeti Disallow: User-agent: yahoo-mmcrawler Disallow: User-agent: psbot Disallow: User-agent: asterias Disallow: User-agent: yahoo-blogs/v3.9 Disallow: User-agent: * Disallow: Disallow: /cgi-bin/ Disallow: ما Sitemap: http://nice4me4u.rozblog.com/ # robots.txt generated at http://www.easysoft.ir User-agent: Googlebot Disallow: User-agent: googlebot-image Disallow: User-agent: googlebot-mobile Disallow: User-agent: MSNBot Disallow: User-agent: Slurp Disallow: User-agent: Teoma Disallow: User-agent: twiceler Disallow: User-agent: Gigabot Disallow: User-agent: Scrubby Disallow: User-agent: Robozilla Disallow: User-agent: Nutch Disallow: User-agent: ia_archiver Disallow: User-agent: baiduspider Disallow: User-agent: naverbot Disallow: User-agent: yeti Disallow: User-agent: yahoo-mmcrawler Disallow: User-agent: psbot Disallow: User-agent: asterias Disallow: User-agent: yahoo-blogs/v3.9 Disallow: User-agent: * Disallow: Disallow: /cgi-bin/ Disallow: ما Sitemap: http://nice4me4u.rozblog.com/